تبليغاتX
عشق من عاشقم باش
 ديوانگی هم عالمی دارد !

 

گاهی دوست می دارم

ديوانه باشم !

هيچ درک نکنم و هيچ نفهمم ...

در دنيای خويش آزادانه ...

وای خدايا ! چه لذتی در دنيايی زيستن

که کسی از آن خبر نداشته باشد ...  

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه ششم خرداد 1384  |
 من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم

 

 

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم

به هوس بازي اين بي خبران مي خندم

من از آن روزي كه دلدارم رفت

به غم و شادي اين ساده دلان  مي خندم

 آرام و با وقار قدم بر مي‌داشت چه نگاه سنگين و عميقي، صحبت‌هايش بوي محبت و گرمي دوستي داشت. هميشه خوشرو و خندان بود، دوست داشت به هر نحوي لبخندي از ما ببيند گاهي حرفهائي مي زد كه هنوز معني آن را نمي دانم.

آخرين دفعه‌اي كه ديدمش و آخرين ديدار در نگاهم مجسم شد:

دستهاي مرا با دو دستش به گرمي فشرد دوباره به چشمان بي تابم نگريست لبانش تكان خورد  مي خواست چيزي بگويد ولي از گفتن آن ترسي داشت نگاهش را به گوشه‌اي خيره كرد و آرام دستهايش را رها نمود و گفت:

چه سخت است دل كندن از چيزي كه براي او زندگي مي كني

و دردناك اگر بداني ناچاري از پذيرفتن آن

و آنچه سرنوشت براي تو رقم زده است

مي ترسيدم از آنچه تا كنون به آن مي انديشيدم كه شايد به وقوع بپيوندد

ناخواسته اشك درون چشمانم از اين سو به آن سو مي رفت و از من اجازه جريان ميخواست دوباره به من نگاه كرد، التهابم را دريافت و مثل هميشه هنگامي كه ناراحتي‌ام را مي ديد دستي بر شانه‌ام زد و گفت: حالا كه اتفاقي نيافتاده من و تو اينجا در كنار هم هستيم و من سرشار از وجد و شادي از حضور تو،

گفتم: و بعد بي تو

گفت: فكر كن خوابي بوده آشفته و من جز خاطرات فراموش شده تو خواهم شد

و باز خنديد، براي اينكه مرا بخنداند ولي من مي دانستم كه اين خنده چه مفهومي دارد

گفتم: هر كاري بتوانم .... انجام مي دهم .... تا تو .....  خنديد و گفت: لازم نيست كه اين درد پنهان زخمي است قديمي و تو چه مي داني كه آن چيست؟

نگاهي به من انداخت ، دستانم را گرفت و براي آخرين بار شانه هايم را بوسيد و آرام رفت

امروز چه زيبا آرميده در قلبي كه تا ابد خانه اوست براي آخرين بار نگاهش كردم لبخندي به لب داشت انگار كه آنچه كه مقدر بوده از آن راضي و خشنود است و من سرگشته چه دير شناختمش.

 

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پنجم خرداد 1384  |
 صدا کن مرا

 


صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزينه آن گياه عجيبی است
که در انتهای صميميت حزن می رويد.
صدای تو گرم است
ومن عاشقانه
 جوابت دهم


در اين صبح خاموش
من از طعم تصنيف ،در متن ادراک يک کوچه تنهاترم
بيا
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است
و تنهايی من شبيخون مهر تو را پيش بينی نمی کرد
و خاصيت عشق اين است...


کسی نيست،
بيا زودتر چيزها را ببينيم
بيا عاشقانه بخنديم
بيا دوستی را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت کنيم!
بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشی ام....
بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
بيا.........

Click to view full size image

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 حقیقت


  
  حقیقت دارد که تو می‌توانی با دست‌های من
     سه تار قلم مو را بنوازی و نُت‌های رنگ پریده را  فیروزه‌ای کنی
    ( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده‌ای)

    حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
    با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
    ( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌)

   
تا من بنفشه ها را  میان شب های زمستان قسمت کنم ،
   تو یک خوشه انگور به صدایت  تعارف کن
   خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
   (حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است )

Click to view full size image

 

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
  انتظار
 انتظار را با تمام خستگيهای عاشقانه اش 
    و زخم های لحظه ای صد بار کشنده اش .. به تو تقديم ميکنم .
    ديگر تويی که  روزی خواهی ديد  که جسته ام تو را ..
    انتظار ازان تو ای خوب . در آغوشش کش .
    نگهدارش باش که مرگش نزديک است 
    هيچ چيز .. هــــــــيچ .. 
    دور از انتظار من از تو نيست  .. پس کنار نيا با کلمات 
    زيرا تمام می شوی پيش از انــــتــــظار من .

Click to view full size image

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 خیانت

Click to view full size image

قسم خوردم  به روز و به شب و ماه

که در هرجای دنيا پا نهادم

فقط يادت بود فانوس راهم

فقط يادت بود مقصد و جایم

ندانستم که

Click to view full size image

تو در عشق و مستی

جفاکار و ذليل و خود پرستی

ندانستم که در هر یاد و هر نام

رياکاری و دور از رب پرستی

رسيدم مقصد و ديدم که آن وقت

به دامان کس ديگر نشستی .  

Click to view full size image

 

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 تب کرده‌ی دلتنگ

love (43).jpg                        love.JPG           love (40).jpg

دلبر چه شد، کز بوی او جانم به لب شد سوی او         

 لب را نشد وصلی از او، از شرم خال روی او

  در روزگار دلبری، دلبر به حکم دلبری!  

 دل برد و بیدل مانده‌ام من در هوای کوی او

 گر بینم آن زلفش به شب رقصان به بادی هر طرف        

 افتم چو صیدی بی‌دفاع در دام تار موی او

  دلبر چه شد تا یک شبی، یک شب که نه در هر شبی 

خیره شوم در چشم او، در چشم پر جادوی او

 گر در شبی در خواب خود بینم رخش مهمان خود             

 شیرین شود هر لحظه‌ام با طبع شیرین گوی او

  آندم که می‌آید تبی، بر تن نشیند با غمی  

 سوزد در آتش تن ولی خواهم روم پهلوی او

  دلبر چه شد، تا از غمی خالی کند دل را دمی  

       آن دم به دور از هر غمی گیرم ز غم گیسوی او  

عمری گذشت و حسرتش ماندش به دل در سینه‌ام

آخر نشد باشد شبی در دست من بازوی او !!

                                   

love (20).jpg        love (49).jpg       love (45).jpg               

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 عشق ها میمیرند

روزگاري بود و رفت

عاشقي ومعشوقي بود رفت

آن همه شورونشات ها

قصه ها بودو برفت

كوچه هاي كاه گلي يادگاره

سوزها ونغمه هاي عاشقانه

سازي ازمهر ومحبت ها

بود رفت

seven-hearts.jpg

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 رويای واقعي

 

  Romance188.jpg

پس کوچه شب  و چراغ يک باغ

رازها زير زمين ؛ خفته اند زار و خموش

و چه مهتاب سفيدی که ز ترس

شده بی رنگ و مريض

سالها بوده و ديد   ؛ که چه شبهای دراز

کشته اند مردان را

و چه عمری دارند ؛ اين همه بی نفسان

وکسانی که در اين وادی تاريک و خموش

به چه ها می نگرند...

دستشان غرقه بخون

خون آن آزاد مرد ؛ خون آن بينا چشم

و چه خوش باور و خامند اينان

که شب و هرچه در آنست ؛ از آن بدتر و بد چهره تر و ترسو تر

به چشمشان بس زيباست

گويی شب پا برجاست

عده ای خواب و خموش ؛ عده ای بار بدوش

عده ای از مردان ؛ راضيند در زندان ؛ که در آنجا همه فکر و غمشان

روشنی بيرون است...

ليک می پندارند ؛ ظلمت و تاريکی از بهر خود است

همه در اين قفس است

خانه ها چه روشنند

و شب بعد صداشان به خدا می رسد و بار دگر...

دستها غرقه بخون

ظلمت و نا مردی ؛ ستم و درد دروغ

چشمها در انتظار

دستها داده به دست ؛ پا ها محکم و پا برجايند

عزم بر فتح خوشی

وکمک می رسد از همرزمان

پر گرفته آسمان ؛ خورشيد فتح شده

کرمها اندر خاک

و سيه زاغ پليد ؛ مرده از صبح سپيد

که به فردا برسيم

دستهامان پير است

فرداها دير است

آری ! فردا دير است.

love (39).jpg

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 نگاهی در تماشا سوخت و چقدر از اون موقع گذشته . چقدر زود

love (48).jpg

دیر گاهی ماند اجاقم سرد
.و چراغم بی نصیب از نور

.خواب دربان را به راهی برد
،بی صدا آمد کسی از در
.در سیاهی آتشی افروخت
بی خبر اما
.که نگاهی در تماشا سوخت

،گرچه می دانم که چشمی راه دارد با فسون شب
:لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
.آتشی روشن درون شب

  Romance181.jpg

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 کوچه ديروز

nature5.jpg 

ديشب گله از قهر تو کردم به دل ريش
گفتا تو چه گويی به دل ريش مگو بيش!
تا صبح سخن از تو و گوش از دل من بود
بيچاره دلم صبح رميد از غم اين نيش!
ترسم که نهم پای در آن کوچه ديروز!!
ترسم که سخن از تو دگربار کشد پيش
ترسم که در آن کوچه ديروز در امروز
ديگر نتوانم که شناسم غمی از خويش
یاد آیدم آن شب که از آن کوچه گذشتیم
دلداده به هم دور ز هر چشم بداندیش
رخ بر رخت آن شب چو در آن کوچه نهادم
آواز دلم را بشنیدم و شدم کیش!
شب سرد و زمان رام و جهان کوچه تنگی
دل تنگ تر از کوچه و مست  نی درویش
افسوس که نا امن شد آن کوچه دیروز!
از گرگ نمایی که نهان شد به تن میش!!

آرام صدائي ز همان کوچه پپرسيد!!

فاني گله از قهر که کردی به دل ريش؟

Romance189.jpg

 

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 به نام خدای عاشقا

يک عشق و يک خدا

love4.jpg

تو را بر چهره ماه می نویسم

شباهنگام قلمهای نگاهم را به روی ماه می گشایم

پری چشمهای نازنینت را به چشم خویش می سپارم

در این چهره ، خیالی می شوم چون روح پرواز

صدایم نیست سکوتم می کند آواز

تو خورشید منی من تار و تاریکم

که پرتوهای ناب تو

مرا نور و چراغ و زندگی بخشد

تو بارانی و من آن رود باریکم

که قطره های آب تو

مرا روح طراوت جاودانگی بخشد

مرا چون آن پری کوچک چشمت

به آغوش سفید ماه بسپار

که چشمان عزیز تو مداوا می کند بیمار

مرا دست خدای خوابها بسپار

که در شیرین ترین خوابها

میان کوه و دشت و جنگل و آبشار

فقط خواب تو را بینم

و درعمق سحرگاهی

درآغوش پرازمهرت شوم بیدار

زبانم کوته است اما

به دل هر آنچه می ماند

شکوفا می شود در لحظه دیدار

مرا به سینه مشتاق خود بسپار

ecard.jpg

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم خرداد 1384  |
 IN THE NAME OF LOVE & LIFE

I love you like I love a day

when everything goes right

I love you like I love to lay

and watch the stars at night

I love you like I love the rain

its lustful calm embrace

I love you like I love to laugh

until it hurts my face

I love you like I love to drive

with no real destination

I love you like I love the thrill

of pure infatuation

But most of all I love you like

I love a cherished friend

Who holds me tight, dries my tears

and loves me to the end

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم خرداد 1384  |
 دوست دارم

 ( تقدیم به همه خوانندگان این وبلاگ )

 

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از تو به آزادی

وقتی سخن از تو می گویم   از عاشق از عارفانه می گویم

از دوست دارم        از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهائی

من با گذر از دل تو می کردم.

من با سفر سیاه چشم تو زیباست       خواهم زیست.

من با به تمنای تو                             خواهم ماند.

من با سخن از تو                              خواهم خواند

ما خاطره از شبانه میگیرم

ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغان در پنهان

ما خاطره ایم از به نجواها...

 

من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش.

تو از به شباهت، از به زیبائی

بر دیده ی تشنه ام تو دیدن باش.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم خرداد 1384  |
 هوای چشمانت

هوا تراست به رنگ هوای چشمانت

دوباره فال گرفتم برای چشمانت

اگرچه تنگ و کوچک است حجم این دنیا

قبول کن که بریزم به پای چشمانت

بگو چه وقت ذلم را زیاد خواهی برد؟

اگرچه خوانده از جای جای چشمانت

دلم مسافر تنهای شعر شب بوهاست

که مانده در عطش کوچه های چشمانت

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج

به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

به انتهای جنون رسیده ام اکنون

به انتهای خود و ابتدای چشمانت!!

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم خرداد 1384  |
 باران عشق
 

بهار بودو باران نمنمک می بارید ":او گفت دوستت دارم "دانهای باران بر روی گل فرو می نشت: " گفت زنده ام برای تو" باران شدت می یافت و غرش کنان می بارید او بی تاب در آغوشم کشید و گفت "بی تو می میرم" ریزش باران آهسته شد و

باز هم آهسته تر او گفت"اشتباه کردم" دیگر باران برروی گلهای پرپر شده نبارید او گفت"خسته ام" و انگار هرگز مرا نمی شناخت باران تمام شد او از آ؛غوش من گریخت اکنون صدای غرش آسمان و باران را می شنوم که بیدار می کند گلهای باغ را

هرگز بیدار نکرد مرا از غفلت و عشق او و او هرگز نیامد

 

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم خرداد 1384  |
 
 
بالا